X
تبلیغات
عاشقانه های من وتو

عاشقانه های من وتو

عاشقانه

مقدمه

سلام دوستای گلم من آتنا هستم ابتدا ازتون تشکر میکنم که وبلاگ منا واسه دیدن انتخاب کردید امیدوارم تونسته باشم رضایت شما را جلب کنم راستی برای شروع میخوام به بازدید کنند های دوست داشتنی ام چند نکته را دوستانه بگم :

* لطفا بدون گذاشتن نظرات زیباتون منا تنها نذارید.

* لطفا از گذاشتن نظرات خصوصی پرهیز کنید.

* لطفا در صورت دارا بودن وبلاگ آدرسشو تو نظراتتون درج کنید.

                                                                     

متحرک - جدید - تصاویر زیبا ساز - وبلاگمی بوسمتون از راه دور. مرسی بای بای.
متحرک - جدید - تصاویر زیبا ساز - وبلاگ
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391ساعت 15:48  توسط آتنا  | 

مینویسم تا تو....

سالها پیش از این در بهاری زیبا در غروبی غمگین در سکوتی سنگین ما به هم

 

بر خوردیم

تو برای دل من آن غروب غمگین آن سکوت سنگین

من برای دل تو آن بهار زیبا

تو هزاران فتنه در نگاهت خفته من به دنبال نگاهت به بلا افتاده

روزها از پی هم , تو جدا از غم و فارغ از غم من و غم دست به هم از گذرگاه

 

زمان می گذریم

تو سراپا شادی غرق در نغمه این آزادی فارغ از سلسله بند نگاهت بودی

دل بیچاره من , در بهاری زیبا , در غروبی غمگین , در سکوتی سنگین

بی خبر گشت اسیر

من در اندیشه آن فصل بهار در زمستانی سرد , با دلی رفته ز دست زیر لب می گویم

کاش می شد به تو گفت : تو تنها نفس شعر من , تو تنها امید دل نا امید من

کاش می شد به تو گفت : تو بمان , دور مشو از بر من , تو بمان تا نمیرد دل من

حیف می دانم من تو همانگونه که بود آمدنت

در بهاری زیبا , در غروبی غمگین , در سکوتی سنگین

دل مجنون مرا زیر پا می نهی و می گذری

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 16:48  توسط آتنا  | 

گفتی برو!

گفتی برو! گفتم به چشم!این بود کلام آخرین.

گفتی خداحافظ تو!گفتم همین؟ گفتی همین!

گریه نکردم پیش تو با اینکه پرپر میزدم.

با خون دل از پیش تو رفتم من بازی عشق تو را شاهانه باختم مثل بازنده خوب مردانه باختم.

همه ثروت من سفره ی درویش نفسم بود که به تو شاهانه باختم.

لبخند آخرین من دروغ معصومانه بود برای پنهان کردن داغ دل ویرانه ام.

من مات مات از بازی شطرنج عشق می آمدم شاه مهره دل رفته بود.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 16:47  توسط آتنا  | 

گذشت ...گذشت لحظه ی باتو بودن

گذشت لحظه های با تو بودن

و در پائیز عشقمان

طعمی از دوست داشتن باقی نماند

چقدر زودگذر بود قصه من و تو

و در آن روز که دست بی رحم تقدیر

درو کرد گندمزار دلهایمان را

وتهی شد همه جا از عطر گل عشق

و در کوچ پرنده های غمگین

در آن کویر آرزو

شاعری دلشکسته و تنها

می نوشت شعری به یاد با هم بودنها

شعری برای خشکیدن گلهای عشق در مزرعه دوست داشتنها

قطره اشکی به یاد همه خاطره ها

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 16:46  توسط آتنا  |